کد خبر 139635
۲۳ مهر ۱۳۹۷ - ۱۲:۰۰

گفت و گو با تیمسار سید اسد ا... میرمحمدی آزاده و جانباز نامدار

تیمسار آزاده با کوله باری از خاطره ایستادگی در ایام اسارت

تیمسار آزاده با کوله باری از خاطره ایستادگی در ایام اسارت

از جمله چهره های ایثارگر که خاطراتش از دوران اسارت، مجلس دیدار رهبر معظم انقلاب با مردان دفاع مقدس را تحت تأثیر قرار داده است تیمسار اسدا... میرمحمدی است. او با بیانی رسا، گوشه هایی از رشادت ها و حماسه های رزمندگان در زندانهای رژیم بعث را بازگو کرد. داستان دوران اسارت میرمحمدی و هم بندهایش در نهایت، دستمایه کتاب ها و ویدیوهای دیدنی شد. یکی از نویسندگان ادبیات دفاع مقدس که خاطرات او را به صورت کتاب تدوین کرد می گوید: میرمحمدی جزو 57 نفری است که هیچ‌گاه عراق به اسارت‌شان اعتراف نکرد و قصد مبادله آن‌ها را نداشت، تا زمانی که ناچار شد. بُعد دیگر شخصیت ایشان مربوط به ارتباط و دلبستگی اش به همسرش است که نکات مهمی را درباره «خانواده» برای ما یادآوری می کند.

به گزارش پایگاه خبری حیات به نقل از حیات طیبه، این آزاده عزیز که اکنون گرد سفید پیری بر سرش نشسته است، از وفادارترین یاران و همراهان انقلاب و امام (ره) در میان ارتشیان به حساب می آید. کسی که در اوج مبارزات قبل از انقلاب به صف مبارزان می پیوندند و بعد از پیروزی نهضت نیز پا به پای سربازان امام خمینی (ره) برای حفظ آب و خاک ایران اسلامی جانفشانی می کند. با او به بهانه روزهای نیروی انتظامی به گفت و گو نشستیم.

جناب میرمحمدی قبل از آنکه به دوران اسارت و دفاع مقدس بپردازیم، لازم است روزهای ورودتان به جرگه فعالیت های سیاسی را، آن هم در دوره قبل از انقلاب، توصیف کنید.

شاید اولین جرقه فعالیت سیاسی در ذهن من را کتابی زد که یکی از مهمان عزیز و دانای ما هدیه کرد. خاطرم هست که در آن کتاب امام (ره) تصویری دقیق از نهضت خویش و حکومت اسلامی را ترسیم کرده بودند. مطالعه این کتاب در آن روزها که اوج فعالیت های مبارزاتی بود بسیار روی من تأثیر گذاشت.

بعد از این نیز اتفاقات دیگری رخ داد که هر کدام یک تلنگر سیاسی در ذهن من بود. از جمله اتفاقاتی که در دوران تحصیل من در آمریکا پیش آمد، فکر می کنم مهر و آبان سال 1356 بود که حدود دو ماه با یک گروه از دوستان برای فراگیری جدیدترین دستگاه های دیجیتالی به آمریکا اعزام شدیم در ایام اقامت بود که بحث های سیاسی داغ میان من و همکارانش به راه افتاد. یادم هست همان موقع بود که شاه و فرح به آمریکا آمدند و مهمان کارتر شدند. همزمان شبکه تلویزیونی آمریکا، تصاویری از موج اعتراضات علیه رژیم شاه، از جمله تظاهرات ایرانیان در آمریکا و حمله آنها به طرف شاه و فرح با پرتاب گوجه را به نمایش گذاشت. آنجا ما متوجه پدیده سانسور نارضایتی های عمیق سیاسی توسط تلویزیون شاه شدیم و این که یک موج ضد رژیم به راه افتاده است.

نکته جالب این بود که یکی از اعضای تیم پس از بازگشت به ایران، علیه من گزارش داد و گفت که اعضای تیم را علیه رژیم شاه تحریک میکردم بلافاصله، من را باز خواست کردند. از همان موقع به نحوی تحت کنترل شان بودم.

در خاطرات شما خوانده ام که یکی از پایگاه های فعالیت تان دانشگاه علم و صنعت بود و با جنبش دانشجویی نیز همراه شده بودید. راجع به این بخش توضیح بدهید.

بله در آن دوره من با درجه سروانی، عصرها در دانشگاه علم صنعت حضور داشتم. جو دانشگاه بسیار متشنج بود. انقلابیون کتاب ها و اعلامیه های امام (ره) را توزیع می کردند ‌.

در یکی از روزهای حضور در دانشگاه، مأموران اطلاعات ناگهان آمدند و ماشین من را بازرسی کردند و تعدادی از کتاب ها و اعلامیه های امام را یافتند. اینجا بود که به طور علنی اتهام همدستی با انقلابیون را به من زدند.

بعد از این قضایا من دیگر به پادگان نرفتم و در شهر ری با انقلابیون همراه شدم تا این که در روزهای پیروزی انقلاب با همراهی جوانان مؤمن یک انجمن نظامی تشکیل دادیم.

خوب به فاصله اندکی بعد از انقلاب جنگ تحمیلی شروع می شود و شما هم به اولین گروه از رزمندگان می پیوندید. شما چگونه متوجه حمله صدام و اشغال خاک ایران شدید؟

ابتدا لازم است این نکته را یادآوری کنم که پس از پیروزی انقلاب برخی عقیده داشتند که ارتش به طور کامل منحل شود اما امام (ره) با تمام دانش و درایت خود این اجازه را نداد و گفت اعضای ارتش عضو خانواده بزرگ ایران هستند فرزندانی که برای دفاع از خاک خود وارد ارتش شده اند.

البته در همان مقطع طرف های غربی بویژه آمریکایی همچنان برای نفوذ در پیکره ارتش تلاش می کردند و لابد اطلاع دارید که چند طرح انجام کودتا یا اخلال نظامی در داخل ایران نیز به اجرا گذاشتند که به لطف الهی ناکام ماند. در راس این توطئه ها برخی شورش های داخلی قرار داشت و چون از این کودتاها و شورش ها طرفی نبستند به سمت جنگ نابرابر و ناجوانمردانه برای براندازی انقلاب اسلامی رفتند.

بله روز شروع جنگ به خوبی یادم است. پنج شنبه بود و من از پادگان به منزل می رفتم. در نزدیکی میدان انقلاب بود که متوجه هواپیمایی جنگی عراق در آسمان شدیم وقتی به خانه رفتم همسرم یه شدت ترسیده بود.

در اخبار هم اعلام شد که هواپیماهای عراقی چند شهر را زده اند و پس از گذشت چند دقیقه امام (ره) مقابل دوربین آمدند و آن سخنان تاریخی را بیان کردند که ما خدا را داریم. ملت ایران زنده است و...

امام در ادامه فرامینی را صادر کردند که جوانان ما ارتش بسیج، سپاه همگی سعی کنند دست به دست یکدیگر دشمن را از خاک مان بیرون کنند. آن روزها من سه بار به فرمانده مان نامه دادم و درخواست عزیمت به جنگ را کردم، اما موافقت نکرد و گفتند ما برای جبهه جوانان زیادی داریم اما در رشته تخصصی شما یعنی مخابرات تهران کسی نیست مسئولیت شما را عهده دار شود.

بالاخره بعد از پیگیری و سماجت زیاد توانستم راهی جبهه شوم من به همراه 57 نفر از افسران خلبان، هوانیروز و پشتیبانی رزمی نیروهای مسلح ارتش و ژاندارمری در اوائل جنگ تحمیلی به فرمان امام (ره) لبیک گفتیم و توفیق حضور در رده‌ی جلویی منطقه‌ نبرد را پیدا کردیم و اکثرمان به شدت مجروح و تقدیرمان اسارت شد. بنا به تخصصی که داشتم مسئولیت حوزه مخابرات اولین عملیات رزمندگان را برعهده گرفتم.

آن روزها مسئله اصلی حفظ آبادان، ماهشهر و اهواز و دور کردن دشمن از این نقاط کلیدی بود.

یادم هست سوم آذر بود که به شدت با عراقی ها درگیر شدیم در این عملیات دست و پای من مجروح شد و تیم همراه من همگی به شهادت رسیدند و در جریان همین درگیری من توسط عراقی ها دستگیر شدم.

جناب میرمحمدی شما جزو اولین گروه از رزمندگانی بودید که به اسارت درآمدید دوران ده سال اسارت چگونه سپری شد

درست است من و بچه هایی که در جبهه آن روز خوزستان اشغال شده، اسیر شدند قریب ۱۰ سال را در اردوگاه های مختلف ارتش بعث با سخت ترین شرایط و ناملایمات بسیار سپری کردیم. چون خاطره شکنجه ها و آزارهای ماموران صدام بسیار نقل شده است من از آنها صرف نظر می کنم. در تمامی سال هایی که در اسارت گذراندیم با بعثی ها در زندان های خودشان جنگیدیم. اسارت را ادامه‌ جنگ پنداشتیم و مبارزه را ادامه دادیم و به همین دلیل 3583 روز در زندان‌های ابوقریب و الرشید عراق به صورت مخفی و بی‌هیچ رابطه‌ای با صلیب سرخ جهانی و ایران و بدون هیچ اطلاعی از خانواده و زن و فرزند نگهداری شدیم. جالب است بدانید که در موارد زیادی بچه ها با مقاومت های خود یا حرکت های عجیب و پیش بینی نشده زندانبانان و مسئولان عراقی را وادار به عقب نشینی می کردند. حتی مواردی بود که ماموران زندان را بچه ها به گروگان می گرفتند تا مثلاً یک توطئه شکنجه یا از بین بردن برخی از اسرا را خنثی کنند

یادم هست در محرم سال 1362 در زندان الرشید، دشمن عزاداری را ممنوع کرد اما نمی‌دانست که اظهار عشق به امام حسین (ع) را برای شیعیان نمی‌شود ممنوع کرد. عزاداری و سینه‌زنی جریان داشت تا این‌که رئیس زندان به همراه اسکورت نگهبانش وارد زندان شد. تهدیدمان کرد و در میان تهدیداتش به امام حسین (ع) اهانت و جسارت کرد. دل‌های عاشق شکسته شد و اعلام شد «و قاتلوا ائمة الکفر» و ناگهان به رئیس زندان که یک سرهنگ بود و تیم همراه او حمله شد و یک جنگ تمام عیار درگرفت.

ما در دوران اسارت همه مان به لطف خداوند حافظ، قاری، یا حتی مفسر قرآن شدیم. اردوگاه ما همه نظامی بودند ۲۹ نفر از خلبان های شکاری در این اردوگاه ها بودند ‌کسانی که در اوج شجاعت برای بمباران بغداد پرواز کرده بودند. تا پایان 10 سال سخت اسارت بچه ها روحیه شان را از دست ندادند.

خانواده در این مدت چگونه از وضع و حال شما مطلع می شدند؟

وقتی ما اسیر شدیم هیچ نام و نشانی از ما به خانواده های مان داده نشده بود. جالب است که حتی مدتی ما را مفقودالاثر اعلام کرده بودند .یادم هست روزی که به تهران برگشتم وقتی سراغ همسرم را گرفتم گفتند چند اسیر به قزوین آمده بودند. رفته بود تا میان آنها به دنبال من بگردد. یادم هست پسرم من را نشناخت و گفت مادر، اگر این مرد پدرمان است چرا اصلاً شبیه عکس هایش نیست .

جناب میرمحمدی بعد از پایان اسارت چه مسئولیت هایی را عهده دار شدید؟

بعد از بازگشت به مدت ۶ سال به عنوان معاون طرح برنامه و بودجه انفورماتیک نیروی انتظامی خدمت کردم سپس به دستور مقام معظم رهبری به فرماندهی کل قوا رفتم و مدت سه سال در مقام سرلشکری خدمت کردم. بعدها هم در شرکت های مختلف وابسته به بخش های خصوصی یا نظامی همکاری داشتم.

یادم هست که شما در دیدار و خاطره گویی در حضور رهبر معظم انقلاب شرح زیبایی از عشق و دلبستگی آزادگان به نظام و ایران اسلامی دادید. دوست داریم در پایان این گفت و گو گوشه ای از آن را برای مخاطبان ما بازگو کنید.

بله آنچه مطرح کردم متنی بود که از قبل آماده کرده بود که در بخشی از آن متن آمده است:

رهبر عزیزم! پسر من بالاخره محبت پدری را چشید، اما فرزندان شهدا هرگز در این دنیا این محبت نصیب‌شان نخواهد شد. تکلیف ما این است که به خواسته‌ شهدا پایبند باشیم که ان‌شاءا... خواهیم بود. از اسارت که برگشتیم مهم‌ترین توفیق در اسارت، درک قلبی معنای ولایت بود. باور کردیم که «اذا قضیت امراً ما کان لنا خیره» روشنی‌بخش راه‌مان و یقین ایمان‌مان است. آزاده نام گرفته‌ایم رهبر عزیزم، اما آزادگی را نمی‌‌‌‌دانیم، پس ره بنمای که راهنما تویی.

برچسب‌ها